خداحافظ کودکی

صدای زوزه ی باد تو گوشم می پیچه...
شال گردنمو سفت می کنم وایمیستم و از روی پل به شهرم نگاه می کنم که دیگه داره برام غریبه می شه...از اون بالا دیدم که یه چیزی رو دارن چال می کنند.شاید صدای جیغ و خنده ی بچه ها یا صدای نگران مادرهاست که دارن زیر خاک می کنند...
اینجا قبلا شهر بازی شهر من بود...
بر سر خاطرات کودکی ام چی اومده؟ سینمای کودکی...پارک کودکی... و حتی خونه ی پسر همسایه که یک وقت عاشقش بودم...به جای عشق دوران کودکی ام برج ساخته اند...
...سردمه ... خسته ام... صدای کلنگ......... می آید.
متن و تصویر از: دنیز ایزدی
+ 11:57 بعد از ظهر ; یکشنبه 3 خرداد1388
